همین حالایش هم که دارم مینویسم،دارم گند دیگری میزنم.اینطوری برایت بگویم که کل امروز میخواستم بنویسم ولی... انقدر دست دست کردم،رفتم و آمدم،فکر کردم،ماتیک زدم، عشوه ریختم ،برای تو گریه کردم،ظرف شستم،همه کار کردم،جز آنکه بنویسم.اینقدر ننوشتم که تو نوشتی و این یعنی گند،یعنی من باز هم نبودم.
تو بیست و دو ساله شدی و من به زور آمدم برای تولدت.
بیست و سه ساله شدی و اصلا نیامدم و خودم را با این داستان که کادویت را خودم با دستانم ساختم گول زدم.
تو بیست و چهآر ساله شدی و من ...یک گند واقعی زدم.
فیلم تولد سال قبلت را همین چند روز پیش به من دادند،و من گفتم که میروم،گور پدر غرور،نخواستن و نو عروس.گور پدر همه چی.من بیست و چهار سالگیش را از دست نمیدهم.
میروم.با او میرقصم.بطری را طرفش میچرخانم و وادارش میکنم با جرات،حقیقت سوگلی بودنم را فریاد بزند.
و گند زدم.
باز آن پیرهن سفیده ساده ام را که فقط تو عاشقش هستی برایت آماده کرده بودم،میخواستم یقه اش رآ برایت تا سینه باز بگذارم و دلبری کنم...این پیرهن لعنتی هربار نحسی می آورد یا که من...گند زدم؟
دیشب که روی هدیه سفیدت رنگ پاشید،دلم ترسید عزیز دلشکسته ام،باید میدانستم.یک بوسه برای پیشانیت آماده کرده بودم،جهت دادن طلبی که از اولین تولدت از من داری....بماند،بماند که من به آن هم گند زدم.
+توروخدا من رو ببین.
+چقدر نیاز دارم که تعدادی از آدم های مجبوری زندگیم رو ایکبیری و الدنگ صدا بزنم.

حزئیات یک خاطره!