شبه قبل از جدایی...

خرید بک لینک
شبه قبل از جدایی...
داشتم توی آشپزخانه چیزی را در ظرفی میگذاشتم و حسابی توی فکر هایم شناور بودم،که صدای گاز دادن موتوری از بیرون آمد،و دلم را به شرط صدای موتور تو به تالاپ و تولوپ انداخت.
از پنجره خیابان را نگاه کردم.
دختری هم سن و سال های من از ترک موتور پسری هم سن و سالهای تو پیاده شد.
خم شدم و بیشتر نگاه کردم،انگار که خودمان را دیده باشم...
پسر مانتو دخترک را صاف و صوف میکرد و با نگاهش چشمهای اورا میکاوید.
لبخندش،عینا لبخند های تو بود که توی صورتم میپاشیدی.
دختر معطل میکرد،باشالش بازی میکرد،کفش هایش را مرتب میکرد،یک طوری که انگار با بندی نامریی به پسرک وصل شده بود و نمیتوانست که جدا شود.
عینا وقت های خداحافظی خودمان که از تن من چسبی تولید میشد،که قادر بود مرا تا ابد به تو بچسباند...چنان که از ازل...
آرام زمزمه کردم:ببوسش دیوونه...
انگار که پشت بلند گویی فریاد زده باشم،هم را بوسیدند و با دست پاچگی جدا شدند...چشم های پسر تا سره کوچه با دختر رفت.
لبخند میزدم اما...تاوان چشم چرانی تابستانه ام،قلب بیچاره ام بود...

|دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۶| 1:34|گیسو|

نیمکت,کلاغ,چای در لیوان یک بار مصرف...

ما را در سایت نیمکت,کلاغ,چای در لیوان یک بار مصرف دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 53 تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 21:53

صفحه بندی