
نشسته ام توی راهروی سنگی و خلوت،یک گوشه متروکه از دانشگاه. گفته اند تا نیم ساعت دیگر باید بنشینم تا ناهار خانم فلانی تمام شود و بیایید این مدرک با سوادی من را امضا کند و بدهد دستم تا بتوانم با خیال آسوده به سیل عظیم بی کاران مدرک دار بپیوندم. با همه ی این ها،با همه ی مدرک های بیهوده و سالن های سنگی سرد و خاکستری ... با وجود این گلدان مصنوعی از رنگ و رو رفته وسط راهرو که انگار قرن هاست اینجا ایستاده ،با وجود اینکه دستگاه آب سرد کن داخل راهرو خراب است و مثل پیر مرد ها غرغرکنان خرناس میکشد، با همه ی این ها حال من خوب است. دیروز برایت کیک شکلاتی درست کردم با اس...
ادامه مطلب